|
دلتنگیهای یه رهگذر
|
||||
سلام شعری که اینبار گذاشتم سروده یکی از دوستانمه که به من اجازه نوشتن اسمشونو ندادن
بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد وقتی از راه به سمتم آیی دست و دل باز کنم ، چشم دل را فرش راهت میکنم من به استقبال تو می آیم من حریر دل خود را سایبانی سازم،تا که دست خورشید به نگاهت نرسد کوچه را می شویم گر بخواهی با اشک ، یا بخواهی با شعر تو فقط قصد دیارم را کن تا که ثابت کنم این حرف مرا باکی نیست بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد شوق پرواز به سر می آید ولی انگار دلم میترسد،چون که در دیده تو هر چه پرواز کنم کوچکی را بینم که ز تو دور شود من نگویم که تو پرواز نمی دانی نه پر پرواز خودم بگشایم، تا که از آن بگذری تا که رد پایی از خویش بر آن بگذاری یادگاری دیرین بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد آن زمان که نفسم تا دم صبح، از هراس دوریت سینه را محبس خود می داند آری از شوق مرا خوابی نیست لحظه ها را می شمارم یک به یک تا که از یمن قدومت رنگ دل تازه کنم منتظر می مانم منتظر خواهم ماند

+ نوشته شده در دوم خرداد 1386ساعت 13:7 توسط رهگذر |