تبليغاتX
انتظار تا روز مرگ - منتظرت می مانم

انتظار تا روز مرگ

دلتنگیهای یه رهگذر

HOMEPAGE

E-MAIL

BLOGSKIN

سلام شعری که اینبار گذاشتم سروده یکی از دوستانمه که به من اجازه نوشتن اسمشونو ندادن


بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد

وقتی از راه به سمتم آیی

دست و دل باز کنم ، چشم دل را فرش راهت میکنم

من به استقبال تو می آیم

من حریر دل خود را سایبانی سازم،تا که دست خورشید به نگاهت نرسد

کوچه را می شویم

گر بخواهی با اشک ، یا بخواهی با شعر

تو فقط قصد دیارم را کن

تا که ثابت کنم این حرف مرا باکی نیست

 

بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد

شوق پرواز به سر می آید

ولی انگار دلم میترسد،چون که در دیده تو هر چه پرواز کنم

کوچکی را بینم که ز تو دور شود

من نگویم که تو پرواز نمی دانی نه

پر پرواز خودم بگشایم، تا که از آن بگذری

تا که رد پایی از خویش بر آن بگذاری

یادگاری دیرین

 

بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد

آن زمان که نفسم تا دم صبح، از هراس دوریت

سینه را محبس خود می داند

آری از شوق مرا خوابی نیست

لحظه ها را می شمارم یک به یک

تا که از یمن قدومت رنگ دل تازه کنم

منتظر می مانم

منتظر خواهم ماند

منتظر خواهم ماند...

                          منتظرت می مانم

+ نوشته شده در دوم خرداد 1386ساعت 13:7 توسط رهگذر |