تبليغاتX
انتظار تا روز مرگ

انتظار تا روز مرگ

دلتنگیهای یه رهگذر

HOMEPAGE

E-MAIL

BLOGSKIN

باشد قبول

              از صفر شروع می کنیم

                            تو خوبیهایم را از یاذ ببر

                                                  من همه چیز را

 

+ نوشته شده در پنجم آذر 1386ساعت 13:43 توسط رهگذر |


قطار می رود

تو می روی

تمام استگاه می رود

و من چقدرساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده او هم چنان

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام

+ نوشته شده در دوم آذر 1386ساعت 11:45 توسط رهگذر |


خدایا قدرتم را دو چندان کن

نه در بازوانم

قلبم را قدرتی بخش تا ناملایمات زندگی را آسان تر تحمل کنم

تا بدانم عشق چیست و چگونه عشق بورزم ؟

خدایا قدرتم را فزونی بخش

نه چشم هایم را و نه زبانم

بلکه فکر و اندیشه ام را تا بدانم کیستم و چیستم

تا از دوش ناتوانی باری را برگیرم تا دست سردی را گرمی بخشم

تا دردمندی را آسوده سازم

 خدایا قدرتم را افزون کن

نه در گستاخی و نه در گزافه گویی

بلکه روحم را تا بدانم انسلنیت چیست و کجاست

تا بدانم کوتاه ترین راه برای انسان شدن و انسان ماندن چیست

خدایا کمکم کن

من تمنای قدرت دارم

+ نوشته شده در ششم مهر 1386ساعت 18:53 توسط رهگذر |


بیا

این تکه ابر را

ببریم بالای سر آن درخت

که سال ها قبل

در بحبوحه عشق اساطیریمان

در پشت باغ های سهراب

کاشته بودیم

هواشناسی اعلام کرد،

در تمامی دشت های خاطره هایمان

باران نخواهد بارید

دل دلوپس آن

واژه دوستت دارم ی است

که بر قامت آن درخت

 جا گذاشته بودیم

 

  

 

+ نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:41 توسط رهگذر |


سلام شعری که اینبار گذاشتم سروده یکی از دوستانمه که به من اجازه نوشتن اسمشونو ندادن


بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد

وقتی از راه به سمتم آیی

دست و دل باز کنم ، چشم دل را فرش راهت میکنم

من به استقبال تو می آیم

من حریر دل خود را سایبانی سازم،تا که دست خورشید به نگاهت نرسد

کوچه را می شویم

گر بخواهی با اشک ، یا بخواهی با شعر

تو فقط قصد دیارم را کن

تا که ثابت کنم این حرف مرا باکی نیست

 

بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد

شوق پرواز به سر می آید

ولی انگار دلم میترسد،چون که در دیده تو هر چه پرواز کنم

کوچکی را بینم که ز تو دور شود

من نگویم که تو پرواز نمی دانی نه

پر پرواز خودم بگشایم، تا که از آن بگذری

تا که رد پایی از خویش بر آن بگذاری

یادگاری دیرین

 

بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد

آن زمان که نفسم تا دم صبح، از هراس دوریت

سینه را محبس خود می داند

آری از شوق مرا خوابی نیست

لحظه ها را می شمارم یک به یک

تا که از یمن قدومت رنگ دل تازه کنم

منتظر می مانم

منتظر خواهم ماند

منتظر خواهم ماند...

                          منتظرت می مانم

+ نوشته شده در دوم خرداد 1386ساعت 13:7 توسط رهگذر |


به تو می اندیشم ، به تویی که به روی قلبم پا گذاشتی بدون آن که بداتی این قلب برای تو می تپد تو از من یک تندیس بی روح ساخته ای اما بدان ، اگرچه تندیس روح ندارد اما قلبی سوزان تر از آتش دارد که بر همه ما تاثیرمی گذارد افسوس که نمی دانی

             

تو می مانی و من

از دیروز و امروز

و من

به پرده ای فکر می کنم

که حقیقت نگاه تو تورا از من ربوده است

و به طناب داری می اندیشم

که هیمین نزدیکی هاست

همین جا

کنار جاده سرد و برزخ بی روح قفس

حالا تو می مانی و فردا

تیتر اول روزنامه های شهر

+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:22 توسط رهگذر |


آخرین دستنوشته من

طرحی است

از رویای رسیدن

که به آن می اندیشم

و امروز

غم دوری از هم

فاصله ایست جاوید

میان آن رویای کودکانه

و این واقعیت تلخ

اما صادقانه...

                                     

 

                                           

+ نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1386ساعت 12:24 توسط رهگذر |


قناری عاشق کرکس شده بود جسه بزرگ و پرهای زمخت کرکس برای قناری کوچک

مظهر قدرت بود. یک روز قناری و کرکس کنار هم روی دیوار یک خانه روستایی نشستند

مرد روستایی که آن ها را دید گفت: حیف از این قناری زیبا که با پرنده ای به این زشتی

همنشین شده ، پرها و صدای زیبای قناری کجا و کرکس کجا؟

قناری نگاهی به پرهای نرم و خوشرنگش انداخت غرور سر تا پای وجودش را فرا گرفت،

پر کشید و رفت

      

+ نوشته شده در پانزدهم فروردین 1386ساعت 12:59 توسط رهگذر |


سلام عزیزم

نمیدونم چند روزه که ندیدمت دیگه حسابش از دستم رفته ولی دلم برات تنگ شده و

خیلی بیشتر از اون وقتی که هر روز می دیدمت عذاب می کشم هیچوقت فکر نمی کردم

یه روز فقط برای ندیدنت اینقدر داقون بشم وای بر روزی که ببینم انتظارم بی فایده بوده اون

روز حتمآ روز مرگمه ، کاش می شد حداقل برای یک ثانیه می دیدمت تا بهت بگم چقدر

دوست دارم ولی ...

نمی دونم حتمآ یه حکمتی توشه تنها کاری هم که می شه کرد انتظاره

انتظار تا روز مرگ

به هر حال برات آرزو می کنم که هر جا هستی خوشحال باشی و گل خنده  روی لبت

موندگار باشه.

عیدت مبارک عزیزم

گفتم شاید ندیدنت

                از خاطرت دورم کنه

                                دیدم ندیدنت فقط

                                               می تونه که کورم کنه

                                                                    می تونه که کورم کنه

               

+ نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1385ساعت 20:10 توسط رهگذر |


ای عزیز جان

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم

از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است بی تو بودنم هرگز

گر بهانه این اشد من بهانه می گیرم

                                              عاشقانه می میرم

                          

                       

+ نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 12:40 توسط رهگذر |